X
تبلیغات


زنده یاد سلمان هراتی

پنجشنبه سوم آبان 1386


سلام

همیشه وقتی تو کتابفروشی ها و نمایشگاه های کتاب و کتابخونه ها پرسه می زدم ٬از  ازدحام بعضی آثار ادبیات سردی که حتی به درد خود به پدید آورندگان اون آثار هم نمی خورند و هیچ جذابیتی جز سبک ادبی و زیبایی لفظی و جادو جنبل الفاظ ندارند و هیچ حقیقتی رو به انسان منتقل نمی کنند ٬ دلم  می گرفت . آثاری که  مشتی از برداشت های ناقص از واقعیات و هستی اند و فقط نام هایی از قبیل عشق و محبت و۰۰۰ رو برای اعتبار خودشون به یدک می کشند و نهایت تکامل شون در عشق های مجازی خلاصه می شه و حتی بعضی از اونها مفاهیم توحیدی رو هم زیر سئوال می برند و  معلوم نیست در فضای تاریک خودشون دنبال چی هستند٬جای خالی اشعار زیبا ٬ساده٬ دوست داشتنی ٬خودمانی ٬ روشن ٬ پر مفهوم و حقیقت جوی سلمان هراتی واقعا خالی بود .از هر کتابفروشی سئوال می کردم یا به زور می شناختش یا اصلا نمی شناختش ٬به زور کتابهاشو تو کتابخونه ها بعد از یک عالمه حسرت و جستجو پیدا می کردم ٬ خیلی هم نیست ٬همون سه تا کتابی که خیلی وقته چاپ نشدند٬ حتی توی اینترنت هم در مقابل اون همه مزخرفاتش چیز زیادی از سلمان پیدا نمی کنین. البته خدا رو شکر امسال مجموعه کامل آثار سلمان توسط کانون شعر جوان چاپ شد ولی این در مقابل آثار کیلو کیلویی که از بعضی افراد چاپ می شه هیچی نیست . من هم به همین خاطر تصمیم گرفتم آثار سلمان رو اینجا ارایه بدم.

روحت شاد سلمان جان 


20:43 | |

پنجشنبه سوم آبان 1386


سلمان هراتی، شاعری که از نو باید شناخت


گوشه‌گوشه‌ی ادبیات ايران زمين، همواره شاهد ظهور چهره‌هايی بوده که هیچگاه به اندازه نامشان و هرگز درخور جایگاهشان، خصوصا برای عامه مردم، شناخته نشده‌اند. زنده‌ياد سلمان هراتی يکی از آن خیلی‌هاست ...

 

 

سلمان هراتی اول فروردین ماه سال ۱۳۳۸ در تنكابن به دنیا آمد.دوران ابتدایی را در روستا گذراند و از سنین نوجوانی با قلم انس گرفت. از همان سنین نوجوانی بدلیل فقر اقتصادی برای گذراندن معاش به شاگردی می پرداخت و همراه با چوپان های محلی (گالش ها) به چوپانی می رفت و از این ره گذر با ترانه های محلی آشنا شد شعر گفتن را از نوجوانی در سال ۱۳۵۵ آغاز كرد. فوق دیپلمش را در سال 1362 در رشته ی هنر گرفت و به کار معلمی و تدریس در یکی از روستاهای تنکابن مشغول شد. و نهم آبان ماه سال ۱۳۶۵ در حالی كه برای رفتن به سر کلاس و تدریس به یكی از روستاها می رفت در اثر یك سانحه رانندگی از این دنیا پركشید. این شاعر معاصر، آثاری چون از این ستاره تا آن ستاره، دری به خانه خورشید، از آسمان سبز، را از خود برجای گذاشته است.

غزل های اجتماعی او معروف است .سلمان با شعر متعهد پیوندی نا گسستنی داشت و از همین روست که صمیمت و خلوص و بی پیرایگی در اشعار او موج می زند.

يكی از خصوصيات كاری سلمان اين است كه، با ادبيات ساده، مفاهيم عميق روحانی را در شعرهایش به خوبی مطرح كردهاست.

تخلصی كه سلمان هراتی در آغاز شاعری برای خود انتخاب كرد، " آذرباد " بود به معنای "رهايی جستن".

 

همیشه با خواندن شعرهای زنده یاد سلمان هراتی به این فكر كردم كه اگر سلمان زنده بود الان چگونه می سرود و از چه؟! آن شعر مكتبی، ساده و صمیمی به كجا می رود؟! یا اصلاً چرا سلمان نماند؟! فقط سوال! آرامش بخش ترین شعرها را سلمان دارد و خلوت بزرگش را با هیچ شاعر دیگری تجربه نكردم. تازه می شوم از اشتیاق حضور شبنم… من هم می میرم اما نه مثل غلامعلی… نامه ای به جبهه… دیروز اگر سوخت ای دوست… چرخ های ماشین ...

 

آثار منتشر شده از سلمان هراتی بدین شرح است
1- از این ستاره تا آن ستاره ، 1367 ، ناشر: حوزه هنری.
2- دری به خانه ی خورشید ( مجوعه شعر) ، 1367، ناشر: سروش.
3- از آسمان سبز ( مجموعه شعر )، 1368، ناشر : حوزه هنری. 
4- گزیده ادبیات معاصر 2 ( مجموعه شعر)، 1378، ناشر: نیستان.
5- مجموعه کامل شعرهای سلمان هراتی، 1380 ، ناشر : انجمن شاعران ایران.

6- مجموعه کامل شعرهای سلمان هراتی، 1386 ، ناشر : انجمن شاعران ایران

 


20:16 | |

پنجشنبه سوم آبان 1386


نیایش واره ها

۱
شب فرو مي افتد
و من تازه مي شوم
از اشتياق بارش شبنم
نيلوفرانه
به آسمان دهان باز مي كنم
اي آفريننده شبنم و ابر
آيا تشنگي مرا پايان مي دهي؟
تقدير چيست؟
مي خواهم از تو سرشار باشم.
۲

کنار شب می ایستم

چشم بر شمد سورمه ای آسمان می اندازم

ستاره ها

با نخ نور گلدوزی شده اند

و من می شنوم زمزمه ی درختان را :

- چه ملایمت خنکی !

من آبستن یک شکوفه ام

که همین تابستان گلابی می شود.

کنار شب می ایستم

شب از تو لبریز است

من در دو قدمی تو

در زندان فراق گرفتارم

۳

 

۴

۵

۶

۷

جهان، قرآن مصور است
و آيه ها در آن
به جاي آن كه بنشينند، ايستاده اند
درخت يك مفهوم است
دريا يك مفهوم است
جنگل و خاك و ابر
خورشيد و ماه و گياه
با چشم هاي عاشق بيا
تا جهان را تلاوت كنيم.

 

بخشش

من دست های مهربانم را

به تو می بخشم

و در این بخشش

جز درک عشق گمشده ام

هیچ نمی خواهم

من و دلم

تماممان را به تو می بخشیم

 تا حس زنده بودن خود را

که در نگاه معلوم یک مرد

در بخشش تمام به تو بازیابیم

من پاهایم را

در جسم فسرده ی خاک می کارم

و اب را

در عطش کویر

زمزمه می کنم

و در این بخشش

معرفتی است

 که من آن را

با هستی

و با زیبایی آن لحظه

که مرگ پس آن می آید

آشتی می دهم

 

                        مرز دشت 18/1/61

 

اندر مذمت تکلف

کسوف دل

پندار نیک

سفر

...سارغم را بدهيد

توشه را برداريد

بايد ازخانه گريخت

باد بايد شد و از صحرا رفت

رود بايد شد  و تا دريا خواند

قاصد پاك سحر آمده است

در تمام تن راه

نفس گرم مؤذن بود

تو نمي داني ، كه صبح سفر

چه صفايي دارد

دست ها را ،

در زلال خنك چشمه رها مي سازيم

تا غروب از نفس چشمه پريم

 

گزيده اي از شعر سفر _ چهارشنبه 25 آبان  تا  2 آذر  62

(از كتاب دري به خانه ي خورشيد)

برادری

من هم می میرم

برای رفتن فکری بکنیم

جریمه

بگذار گریه کنم

در پشت پرده ی عادت

 

... پنجره ي چشمهامان را ميگشاييم

با قلب هامان نگاه مي كنيم

و سپس عشق

و سپس رنج و صبر

و خم شدن در خون خويش

و بدينسان

ما براي گسترس عشق

به دنيا مي آييم

و از دنيا مي رويم

 

شهريور64 ، تنكابن (گزيده اي از شعر پاسخ يك نامه از كتاب دري به خانه ي خورشيد)

پاسخ یک نامه

یک چمن داغ

هزاره ی آوار

مهمان نا خوانده

دست جادوگر آب

بی بنیاد (برای عشق های مجازی)

شرح موارد حساس

مورد 1

گرد باد هاي مسموم مي آيند

و مي روند

تا باور باغ را مچاله كنند

اما تو مي درخشي

و دريا ها مي خروشند

و در ختان از باوري تازه سبز مي پوشند

 

 

مورد  2

آي بانيان غبار هاي شبه و وحشت

دمندگان شيپور هاي شايعه

شيپورهاي كذب

آي حنجره ي ديگران

آن قدر كه از تو بيمناكم

از توافق دست ها و آهن ها

-         هرگز !

 

مورد 3

ديگران را بگذار

دل به آفتاب بسپار

نگاه كن چگونه هر بامداد

صبور و سر بلند

از شانه هاي خاكستري صبح بالا مي آيد

و ستارگان چگونه از روشنايي اش شرمنده مي شوند

خاموش مي شوند

ديگران را بگذار !

خواهش شکستن

شوق رهایی

عصاره ی یک حسرت

هیچ می دانی آیا ؟

پرندگان می آیند

عشق

پل

شکفتن

فیض دل

هوای عشق

دعوت

عصاره ي يك حسرت

 

اي كاش درختي باشم

تا همه تنهايان

از من پنجره اي كنند

و تماشا كنند در من

 كاهش دلتنگي شان را

اگر اينگونه بود

پس دلم را

به سمت دست نخورده ترين قسمت آسمان مي بردم

تا معبر

بكر ترين عطرها باشم

كه تاكنون

هيچ مشامي

نبوييده باشد

و قاب تصوير هاي متحرك

ازخيال سبز

در باغ آسمان

كه قوي ترين چشم ها آن را

رصد نمي توان كرد

اي كاش درختي باشم

تا از من در يچه اي بسازند

و از آن خورشيد را بنگرند

كه حرارت و بزرگي را

ازپيشاني مردي وام گرفت

كه خانه اي داشت

كوچك تر از دو گام كه برداري

اي كاش مرا تا خداوسعت دهند

تا نشان دهم

انسان يعني

چهل سال آيينه وار زيستن

من تصوير هايي دارم

از سكوت

كه در بيابانش

واژه ها لالند

و كلمه ها كوچك

بروز سكوت

در جنگل كلمه

چگونه آيا ؟

اي كاش پنجره اي باشم !

 

(از كتاب دري به خانه ي خورشيد)

 

 

پاسخ يك نامه

 

 

 

در پشت پرده ي عادت

 

در عادت مداوم بودن

وقتي

بانگ رحيل عمر

بي وقفه مي نواخت در جان شب

من در امتناع خورشيد

كه نور را از من دريغ كرد

گريستم

من اشك را گواه گرفتم

وقتي كه بودن من

از دليل تهي بود

من با دليل مي ميرم

و بر دست وجدان دنيا

تشييع خواهم شد

 

اسفند 60 ، اصفهان (از كتاب دري به خانه ي خورشيد)

 

 

سفر

 

 

 

شرح موارد حساس

 

 

برادری

 

آه ای کبوتر سپید من

کاش

مردمان روزگار ما

چون تو

یک دل سپید و ساده داشتند

آی کودکان ساده ی سیاه

چه می کنید

من دلم برایتان گرفته است.

 

گزیده ای از شعر برادری (از کتاب از این ستاره تا آن ستاره)

 

بخشش

 

 

شوق رهایی

 

اگر چه عمر تو در انتظار می گذر

دل فقیر من ! این روزگار می گذرد

 

بهار فرصت خوبی است گل فشانی را

به میهمانی گل رو بهار می گذرد

 

چه مانده ای به تماشای تیرگی و غبار

همیشه هست غبار و سوار می گذرد

 

تمام چشمه دلان از کنار ما رفتند

اگر نه سنگدلی جویبار می گذرد

 

دلی که شوق رهایی در اوست ای دل من

بدون واهمه از صد حصار می گذرد

 

(از کتاب از این ستاره تا آن ستاره)

 

 

كسوف دل
 
سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟


 

تازه مي شوم!
 
 

جريمه
 
من ، مثل عصر روزهاي دبستان
پر از كسالت و ترديدم
و دفترم
از مشق هاي خط خورده سياه است
هراس من اين است
فردا كه زنگ حساب آمد
با اين كمينه چنين خواهد گفت:


 

بايد هزار بار
در شعله هاي آتش دوزخ فرو روي
اين است جريمه ، بــــــرو!!
 
پيش از تو ...
 
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت
 
يك چمن داغ
 
ديروز اگر سوخت اي دوست غم برگ و بار من و تو
امروز مي آيد از باغ بوي بهار من و تو
آن جا در آن برزخ سرد در كوچه هاي غم و درد
غير از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟
ديروز در غربت باغ من بودم و يك چمن داغ
امروز خورشيد در دشت آيينه دار من و تو
غرق غباريم و غربت با من بيا سمت باران
صد جويبار است اينجا در انتظار من و تو
اين فصل فصل من و توست فصل شكوفايي ما
برخيز با گل بخوانيم اينك بهار من و تو
با اين نسيم سحر خيز برخيز اگر جان سپرديم
در باغ مي ماند اي دوست گل يادگار من و تو
چون رود اميدورام بي تابم و بي قرارم
من مي روم سوي دريا جاي قرار من و تو
 


 

براي رفتن فكري بكنيم


 

يك روز وقتي
از زير سايه هاي ملايم خوشبختي
پرسه زنان
به خانه برميگشتيم
از زير سايه هاي مرتب مصنوعي
مردان ارشيتكت را ديدم
در صف كراوات
چرت ميزدند
ماندن چقدر حقارت اور است
وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز
پنجره ها به سمت تاريكي
باز ميشوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن
هميشه فرصت هست
اين دريچه را باز كن
چه همهمه اي مي ايد
گويا
مرغ و متكا توزيع ميكنند
اينها كه در صف ايستاده اند
به خوردن و خوابيدن معتادند
وقتي بهانه اي
براي بودن نداشته باشي
در صف ايستادن
خود بهانه ميشود
و براي زدودن خستگي بعداز صف
ورق زدن
يك كلكسيون تمبر
چقدر به نظرت جالب ميايد
امروز
در روزنامه خواندم
ته سيگارهاي چرچيل را
به قيمت گزافي فروخته اند
اه خدايا
ادم براي سقوط
چه شتابي دارد
ديروز در باغ وحش
شمپانزه اي ديدم
كه به نظريه داروين
فكر ميكرد
چگونه ميتوان
با اين همه تفاوت
بي تفاوت ماند؟
پشت اين حصار
چه سياهي عظيمي خوابيده است
به دلم گفتم:برگرد براي رفتن فكري بكنيم

 

من هم مي ميرم اما نه مثل ...


 

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟


 

من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟


 

من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟


 

من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟


 

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟


 

من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟


 

كسوف دل
 
سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟

 

 


20:6 | |